تبليغاتX
آشيانه ای برای عشق

آشيانه ای برای عشق

تکثیر می شوم در تو

لحظه ای هزار آئینه

در چرخش چشمانت

و رسوخ می کنم گوئی...

بنوش،

بنوش رنگ چشمانم را

در فنجان قهوه روزانه ات

سیاره من،

زیسته ام در تو

حق آب و گل دارم،

بر سرزمین آغوشت

و با هرنفست وزیده ام بر آبی دریاها

زنده گشته ام،

به اعجاز بوسه ات

بالغ شده ام

چنان کبوتری

در بلوغ سبز دستانت

و باور کن به اینجا

بی آبی رگهایت

غریبه ام به غریزه خویش...

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت0:21توسط بانو مهسا | |

تو چون سپیده پر از لحظه های آغـازی

تو آفتــاب امیـــدی، شــكوه پـــــروازی

تو بی نظیــرترین حـس عاشقـــانه من

صـــدای پـــای بهــــاری،بـه رنگ آوازی

ستـاره سحری ، نه! طلـوع خورشیـدی

تو یاس و نسترنی ،عطر زندگی سـازی

صدای رویش عشقی،طنین عاطفه ای

تو مخمل غــزلی، شــاه بیت اعجــازی

تو پاك وصــاف و زلالی، نگاه آینــــه ای

ولی عمیــق تـر از جنــگلی ،پر از رازی

فــدای قامت سبزتو ای همیشه ی من

تو حافـــظانه ترین نوبـــهار شیــــرازی

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت15:8توسط بانو مهسا | |

با این همه غم

اما برای زندگی کردن

شاید بهانه کم نباشد

در عصردلگیری پر از پاییز

شعری نوشتن

یا قصه ای خواندن

با بوی نان سنگک تازه

وقتی تمام خانه را پر می کند ...

وروی دیواری در آن سوی خیابان آسمان

پر می شود

از قار قار یک کلاغ ظاهرا عاشق

غم کم ندارم

و نا امیدی هم

اما

اندازه یک زندگی کردن

بهانه جور کردم!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت16:2توسط بانو مهسا | |

سلام

با شعر آمده ام بدون تمام حاشیه هایی که بعضیها فکر می کنند ادبیات میکند!

 زد به سمت شعر غزل شد تمام راه

بارید درد عشق به دستان خیس ماه

دلتنگ روزهای خودش بود بی صدا

فریاد می کشید در این حسرت سیاه

ای مهربان فروغ زمانم حقیقتن

"تنها صدا ، صدای تو می ماند و هنوز"  !

لبخند پشت درد ِ نگاهت شکسته است

زخمی ترین کبوتر دریا بهار شاه

پرواز کن دوباره شروعی همیشه باش

وقتی هنوز پنجره ای رو به سمت ماه....

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت22:57توسط بانو مهسا | |

امروز تولد منه

من ٢۶ ساله شدم

شبی پاییزی

اشکی چکید بر زمین

اشکی از چشمانی کوچک

شب تمام شد و آنروز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم

هر چند تصویری نیست

حال سالها گذشته و سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود

می شنوم از همه سو می گویند

تولدت مبارک

از همه شما دوستای عزیزم بابت تبریکای قشنگتون تشکر می کنم و برای تک تکتون بهترینها رو آرزو دارم

  موفق و موید باشید .

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت22:42توسط بانو مهسا | |

نگاه عاشقانه‌ت ستاره‌باران

حضور پرترانه‌ت گل بهاران

نگاه خسته‌ی من به جست‌وجویت

دل شکسته‌ی من در آرزویت

آی ستاره آی ستاره

بیا به یک اشاره

امید و روشنی بخش

شب مرا دوباره

در اضطراب شب‌ها قرار من باش

بیا و تا همیشه کنار من باش

در هوای تو زمین شده شکوفه‌زاران

در صدای تو طنین نغمه‌های باران

انتظار من دمیدن دوباره گل

نغمه‌های تو نوید رویش بهاران

تو برای من همیشه آشناترینی

آشنای من تو بهترین، تو بهترینی

ای بهانه همیشه عاشقانه من

ای تو سایه‌سار سبز آشیانه من

ای گل ای گل، گل بهشت من باش

تنها، تنها تو سرنوشت من باش

شب من پرستاره شد

که دمیدی به خانه‌ام

نفسم پرشراره شد

که تو بودی بهانه‌ام

زندگی‌ام باز

با تو شد آغاز

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت23:38توسط بانو مهسا | |

مدعی گوید که با یک گل نمی گردد بـــهار

من گلی دارم که عالم را گلستان می کند

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت11:12توسط بانو مهسا | |

در خلوت خوابت
انعکاسی از عشق برایت خواهم آورد
به گرمی بوسه های دل عاشقم
.
در این آشفته بازار
زاویه ی دوست داشتنم را چگونه خم کردی
که کنون انحنایی از تنهایی شده ام
.
لبخند هایت در خواب، مرا می برد تا مرز بیخودی
یادت ارابه ی عمرم را به کجا خواهد کشاند؟
.
ای همیشه در من جاری
آرزویم را پوپکی ساختم
رقصان به دست باد
برای نوازش گونه هات
باشد که باشی
همیشه دوست داشتنی ترین


+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت11:11توسط بانو مهسا | |

 

ما که

          تولد پروانه را ندیدیم    !

                 اما مرگ بال او را

                     بر جان خسته  کشیدیم  ...  !!!

          و در ته  تاریک کوچه

                     در خلوت بن بست به خود پیچیدیم

                                و رنج درخت پیر را گریستیم

 

ما همه

            خاطره ی برگریزان یک درخت ایم

            نمی دانستیم 

                      ولی مستانه 

                            بر خش خش برگ ها زیر پایمان خندیدم   ... !!!

 

گریبان ما دچار ثانیه ها

تا کی شکسته شود

عمر ما در چروک آئینه ها  ....

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت0:46توسط بانو مهسا | |

صبح است و در نگاه تو من دانه دانه ام

دستي برون بيار  ببر زير شانه ام

دستان تو پياله اي ست كه در حكم سرنوشت

بايد مرا چه زود رساند به خانه ام...

هي دانه دانه دانه به نوبت نشسته ام

من دانه و دهان شما آشيانه ام

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت15:30توسط بانو مهسا | |

تمام حقوق این وبلاگ متعلق به آشیانه ی عشق می باشد 

هر گونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع است